تبليغاتX
خاطرات دختری به نام ....
خاطرات دختری به نام ....
 
11

سلام

خیلی وقت بود آپ نکرده بودم دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود .

ولی واقعا خدایی سرم شلوغ بود بسیییییییییییی.فکرشم نمیتونید بکنید الانم هس.

بنیامینم آلبوم ۸۸ش محشره . مخصوصا شناسنامش...

دیگه دیگه مدرسه هم سلام میرسونه . بعد این همه وقت اومدم ولی حرفام یادم رفته .

حالا دوباره تا از خودم و بقیه ایراد نگرفتم و کارم به چرت و پرت گفتن نکشیده بهتره تشریفم و ببرم .

فعلا .



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:14 توسط ... |
فقط یک سوال!!!!!

دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه


مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است



رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ



دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند



شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانه


شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست



قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت



رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دست


چون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:46 توسط ... |
10

اینقده بدم میاد از آدمایی که الکی گیر میدن(یکی نیست به من بگه تو از کی خوشت میاد؟)من وقتی بیرون یا حتی مدرسه میرم دستبند دستم میکنم . امروز یکی از بچه ها میگه حالا این یعنی چی ؟ منم بهش گفتم ببخشیدا لغت زبان یا ادبیات که نیست معنی داشته باشه .

استغفرالله هی آدم میخواد هیچی نگه .

راستی حالا نگید این چه ادمیه از همه چیز ایراد میگیره . خو بسیییییی اعصابمان داغون میشه از سوالای الکی .

فهلا .



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 14:4 توسط ... |
9

امروز زنگ اول ریاضی داشتیم بسی زنگ زیبایی بود همش به حل تمرینات بسی زیباتر گاج گذشت . حالا این زنگا مهم نیست . مهم آخر وقت بود که میخواستن به ممتازین مسابقات بسییییی جالب استانی و کشوری هدیه اهدا کنند . اینجانب و دوست اینجانب در ردیف اول نشسته بودیم . البته ما نمیخواستیم جلو بشینیم . ولی مجبور شدیم

حالا یه آقاهه از اموزش و پرورش اومده بود بنده خدا نمیدونم چرا یه پاش کوچیک تر از پای دیگش بود . حالا مگه ما میتونیم خندمون و نگهداریم . تازه یه خانم برامون حرف زد اینقدر بروبکس بهش تیکه انداختن . من از طرف همه آخرش از ایشون عذرخواهی فرمودمخودجاکنی

تو این مدرسه ی به این عظمت یه انسان جنوبی پیدا نمیشه که بلد باشه جنوبی حرف بزنه . جنوب خونم کم شده خو. ایششششششششششش.

فعلا.

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 18:1 توسط ... |
8

سلام علیکم

اوفففففففف چقدر دیر شد آپ کردنم . بسی بادوبارون این روزا می آید و ما حالمان بسی تر بد است .

بیا هی من میگم بارون نیاد کسی گوش نمیده من سرماخوردم الان یک روز از درس و مردسه عقب موندم .

شنبه امتحان داشتیم معلممون میگه چک نویسایی که توش مینویسین دست خودتون نگهداریدماشاالله اینقدر بکس ما واردن رو دست همه زدن . امتحان مطالعات داشتیم یکی از اون ور میگه ماشین حساب داری؟؟؟؟؟؟؟آخه ما واردیم دیگه تو ماشین حسابم واسه هم تقلب میفرستیم . اصولا هوای دوستامونو داریم .

دیگه چی بتعریفیم . آها . این قالب وبلاگ اینجانب بالا نمیاد منم حوصله ندارم درستش کنم . ولی مرسی نازنین جون که گفتی . سعی در رفع مشکل داریم .

فعلا .

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:33 توسط ... |
7

سلام علیکم

این هفتمین آپمه . عجب روزگاری . اینقد از باد بدم میاد یعنی بچه که بودم خیلی میترسیدم . الان بدم میاد .

ای بابا .

اردیبهشت که هر روزش امتحان داریم خدایی ترافیک امتحاناست همه می خوان کتابارو دوره کنن البته این بسییییییییییی عالیست .(خودشیرینی)

 اینقد از لهجه ی جنوبی مثلا مال خرمشهر و خوزستان و اینا خوشم میاد . امروز داشتم به دوستم می گفتم من اگه اون لهجه رو داشتم حتما اونجوری حرف میزدم.اونم گفت اره جون خودت ....... اون روزی هم رفته بودیم بیرون یه پسره داشت با موبایلش حرف میزد جنوبی . وای اینقده خوب بود . دلم یکی و میخواست که جنوبی حرف بزنه . اینم روزی اون روز بود .

اینقده دلم برا ماه رمضون تنگ شده ماه رمضون پارسال که خیلی باحال بود . آخراش که حالم خیلی بد بود و اینا خیلی جالب بود کل شب و بیدار بودم بعد صبح میخوابیدم تا بعد از ظهر . دوباره بیدار میشدن افطار و اینا باز تا صبح .

خب دیگه بسی حرفیدم .



| *| نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 17:41 توسط ... |
6

دیروز رفتیم مدرسه وای که چقدر دلم تنیگده بود براش .

اولش که همراه با بکس از پرده های جدید قیافمون شده بود عین این

زنگ اولش شیمی داشتیم که خوب بود امتحان گذاشت واسه دوشنبه که فردا باشه و من نمیدونم واقعا الان اینجا چیکار میکنم .

راستش من خیلی کارارو به خاطر خدا دیگه انجام ندادم و از این بابت خیلی هم خوشحالم تنها خصلتی هم که سعی کردم واقعا از خودم دورش کنم البته ربطی به حرف قبلیم نداشت حسود نبودن که به نوبه ی خودش خیلی زندگی آدم تاثیر داره به خاطر همین وقتی اخلاقی که ندارم کسی بهم بگه که اون خصوصیت و دارم دلم میخواد بزنم لهش کنم .

اصلا بی خیال .

فعلا .

 



| *| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 15:54 توسط ... |
5

سلام

آخرشم ۱۳ بدر هیجا نرفتیم . البته رفتن من نرفتم آخه خیلی جای بی خودی میرفتن .

بالاخره نشستم دیشب همه ی سوالای ریاضی و حل کردم .

دوباره شب اضافه می کنم به این پست .

فعلا .



| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 13:11 توسط ... |
4

Image Preview

آخره عیده و من هنوز که هنوزه نرفتم چندین سوالی که از ریاضی مونده رو حل کنم .

امروز رفته بودم بیرون اگه خالم باهام نبود اینجانب هر چی پول داشتم خرج می کردم از اونجایی که اصلا حوصله ی پس انداز و اینجور چیزارو ندارم . به قول داداشم پول واسه خرج کردنه دیگه .

فکر میکرم چقدر تو عید میام اینترنت ولی اینقدر کارای مختلف پیش اومد که کمتر از همیشه اومدم .

اون روزی که داشتیم از مسافرت بر میگشتیم خیلی روزش بد بود هوا ابری بود یه جورایی آدم دلش می گرفت ترجیح دادم اصلا بیدار نباشم ولی مگه یه آدم چقد میتونه بخوابه .؟؟؟؟؟؟؟؟ خوبه شبا تو راه باشیmp3 تو گوشت يه عالمه فكراي خوب كني .

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:9 توسط ... |
3

۱.ایندفعه هم سلام می کنم

۲.قحطی قالب اومده باید یه کسی بیاد یه فکری بکنه ببینه احتیاج به سیلوی قالب نیست .

۳. ۱۳ بدر امسال هیچ برنامه ای ندارم . معلوم نیست اصلا بریم بدر کنیم .

۴.بزرگترین دروغ ۱۳ به نظرتون چیه ؟

۵.اینقد تو اتاقم عروسک زیاد شده تو فکر اینم یه مغازه باز کنم همرو بفروشم . هر کی میاد تو اتاقم فک می کنه اتاق یه دختر بچه ی رویایی اومده که همه ی زندگیش کتابو عروسکه .

۶.نظری ندارم .



| *| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 0:40 توسط ... |


tabasomm

...

tabasomm

http://tabasomm.blogfa.com

خاطرات دختری به نام ....

خاطرات دختری به نام ....

خاطرات دختری به نام ....

هر کجا هستم باشم آسمان با همه ی وسعتش ماله من است

خاطرات دختری به نام ....

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog